هفته نامه فارغ التحصیلان ،همینه مفید: مسئله تحصیل و ورود به دانشگاه، همواره برای خانوادههای ایرانی امری مهم و حیاتی به حساب میآید. آنها در طول دوران تحصیل فرزندانشان فشارهای مالی و روانی بسیار متحمل میشوند و هزینههای بسیار برای کلاسهای کنکور میپردازند تا دروازههای سنگین دانشگاه به روی جوانانشان گشوده شود. مسئله دانشگاه و تحصیل علم بهعنوان یک قانون نانوشته، ارزش فرد را در محیط جامعه و خانواده معین میکند. اين مسئله همواره دغدغه اصلی خانوادههای ایرانی بوده و هست. طنز تلخ، اين است كه بعد از طي اين دوران سخت، يكي از شغلهایی که جوانان پس از عبور از سد سخت دانشگاه و بعد از چهار سال تحصیل به آن راه مییابند، فروشندگی است. در این گزارش، دلایل حضور فارغالتحصیلان رشتههای متعدد در این شغل را از زبان اين افراد خواهيم خواند.
فروشندگی؛ علاقه یا اجبار
در سالهای اخیر، شاهد حضور جوانان و بویژه جوانان تحصیلکرده در عرصه مشاغلی چون فروشندگی بودهایم. بسیاری از آنها فروشندگی را دوست دارند و با علاقه به این سمت کشیده شدهاند. مریم که فارغالتحصیل رشته زبان اسپانیایی است و در یکی از کتابفروشیهای معتبر تهران مشغول به کار است، با لبخندی از دلايل اين انتخاب میگوید: «من این کار را دوست دارم، همیشه دلم میخواست در چنین محیطی کار کنم. کارم پارهوقت است و به ترجمه و باقی کارهایم هم میرسم». اما بسیاری دیگر مانند ویشه، فارغالتحصیل رشته مهندسی مواد و متالورژی که مدتی فروشندگی لوازم چوبی را برعهده داشته، ابرو در هم میکشند و حتی یادآوری آن دوران هم برایشان چندان خوشایند نیست. او میگوید: «نه، این کار را دوست نداشتم. تنها از سر اجبار بود که مدتی واردش شدم. سه روز در هفته و روزی دوازده ساعت کار میکردم. حقوقم هم مناسب نبود. اما آن دوران به پول نیاز داشتم».
رضا، فارغالتحصیل رشته زمینشناسی هم که مانند ویشه دوران سختی را پشت سر گذاشته و 2 سال به کار فروشندگی فرش مشغول بوده، با تلخی میگوید: «علاقه؟ اجبار بود. اجبار صد درصد. وقت بیپولی، علاقه را نمیشود در نظر گرفت».
پاسخهایی که در مورد میزان علاقه و اجبار از سوی این فروشندگان جوان داده ميشود، بسته به نوع فروشندگیشان متغیر است. اکثرا، آنهایی که در محیط آموزشی و نزدیک به خلقیاتشان همچون کتابفروشی فعالیت میکنند از کارشان راضیاند و این رضایت از کار و درآمد در حالی تعریف میشود که همگی آنها در دوران تجرد به سر میبرند و هنوز طعم هزینههای کمرشکن زندگی را که خاص دوران تاهل است، نچشیدهاند. در این میان اما دیگران که مسئولیت سنگینتری را چون فروشندگی پوشاک و فروشندگی لوازم خانگی پذیرفتهاند، علت روی آوردن به این کار را تنها تامین هزینههای زندگی خود میدانند. ندا، فارغالتحصیل رشته حسابداری، فروشنده لوازم آرایش است و از همان ابتدا نارضایتی را میتوان در نگاهش خواند. او میگوید: «روزهای عادی کار خیلی سخت نیست اما به هر حال مجبوری دائم سرپا بایستی. در مناسبتهای مختلف که اینجا حتی نمیتوان نفس کشید. اگر نیاز مالیام نبود، یک ثانیه هم اینجا دوام نمیآورم. چون دریافتی من به این همه سختی نمیارزد».
رشته تحصیلی؛ انتخاب من یا خانواده و اجتماع
فروشندگان تحصیلکرده، دلایل بسیاری برای ادامه کاری داشتند که نه تنها مرتبط با رشته تحصیلیشان نبود، بلکه حتی به آن کار به دیده یک شغل دائم و ثابت در زندگی نگاه نمیکردند. سپهر، فارغالتحصیل مهندسی نفت و حفاری، فروشنده کتاب است و رشته مورد علاقهاش تدوین. وقتی از او علت این تعدد شغلی را جویا میشویم، میگوید: « از انتخاب رشتهام پشیمانم. الان کارم مونتاژ و تدوین است اما چون هنوز به لحاظ کاری زیر پایم محکم نیست، در شهر کتاب هم کار میکنم».
او علت انتخاب رشته تحصیلیاش را علاقه شخصی نمیداند و میگوید: «رشته من اصطلاحا، رشته پولسازی است. اما علاقهای به آن ندارم. به اجبار خانواده بود که وارد این رشته شدم و تا آخر ادامه دادم. چون نگران آینده مالی من بودند و جایگاه اجتماعی این رشته هم مهم بود. وقتی مهندس باشی و کار تدوین کنی، همه چیز فرق میکند».
امیرحسین، فارغالتحصیل رشته مهندسی هوا فضا، همکار سپهر است و به بازیگری تئاتر هم علاقه دارد. او نیز پاسخی مشابه میدهد: «بازیگری را خیلی دوست دارم، اما برای مردها و پسرها که هنر، نان و آب نمیشود. یک مهندس هنرمند، بهتر از یک هنرمند خالی است. البته این را من نمیگویم، جامعه میگوید، خانوادهها میگویند و همه به این شرایط تن میدهند».
رضا، فارغ التحصیل رشته زمینشناسی، سوال را با سوالی دیگر پاسخ میدهد و میگوید: «چرا اصلا یک فروشنده باید تحصیلکرده باشد؟ فروشندگی اجبار نیست. من چرا باید جای یکی دیگر را بگیرم؟ این باور جامعه است که به خانواده فشار میآورد؛ اول مدرک بگیر، بعد هر کاری دلت خواست بکن. این تیتر را خانواده به من داده که باید مدرک داشته باشی، تا ارزشمند باشی».
نظام آمورشی و حق انتخاب
هنرستان موسیقی ثبتنامم نکردند، گفتند قانون عوض شده و ثبتنام از مقطع راهنمایی انجام میشود. گیتار میزدم. هنوز هم میزنم. بعد نظام جدید شد، من هم در آن موقع فنی و حرفهای رفته بودم. خوب یا بد باید سراغ رشتهای مثل آهنگری یا کامپیوتر میرفتیم که بهترین گزینه بود و اینگونه شد که راهی برای ورود به هنر باقی نماند جز همان گیتار زدن». این سخنان علیرضا، فارغالتحصیل رشته کامپیوتر است. او در بخش فروش موسیقی یکی از کتابفروشیهای تهران مشغول به کار است و دلیل وارد نشدن به رشته مورد علاقهاش را نظام آموزشی و تغییر قوانین میداند. بسیاری دیگر نیز همچون علیرضا با این مشکل در دوران تحصیل خود مواجهاند. مقداد که او هم فارغالتحصیل رشته کامپیوتر و فروشنده کامپیوتر است، میگوید: « دلم میخواست هنر بخوانم، اما رشته خاصی وجود نداشت. صدا و سیما یک تعداد محدود پذیرش میکرد. از دوره راهنمایی هم پذیرش میگرفت. من اول دبیرستان بودم. همه چیز محدود بود و کامپیوتر تنها گزینه».
برخی دیگر اما، چون ویشه گلایههای قدیمیتری دارند. ویشه میگوید: «وقتی در دبیرستان به معدل من نگاه میکردند، میگفتند عالی است و وقتی من دلم میخواست هنر بخوانم همه دبیرهایم میگفتند حیف. من هنوز هم معنی این حیف را نمیفهمم. حیف است با این معدل، هنر یا رشته علوم انسانی بخوانی. این حیف، یعنی چی؟ از همان ابتدا حتی در مدرسه یا دبیرستان مدام در گوشت میخوانند رشته یعنی ریاضی، یعنی تجربی و حالا من چهار سال با فشار خانواده و سیستم آموزشی درس خواندم و مهندس شدم اما بعد با همه لج کردم. نه که کار نباشد. اما من رفتم دنبال علاقهام. لج کردم. حتی نمیخواهم به یاد بیاورم که در دانشگاه چه خواندهام».
با عمر و انرژی تلفشده چه باید کرد؟
وقتی پای صحبت این جوانان مینشینم، برای راهی که اکنون به اجبار یا علاقه پا در آن نهادهاند، دلایل بسیار دارند؛ از فشارهای خانوادهها گرفته تا نیازهای مالی و حتی فشارهای اجتماعی. اما به هر حال، حقیقت قابل ذکر و غیر قابل انکار این است که آنها چهار سال وقت و انرژی را صرف کردهاند تا در نهایت بر این باور خود که هیچ میل و رغبتی به رشته انتخابیشان ندارند، مهر تائید بکوبند و پس از آن سراغ انستیتوهای گوناگون بروند تا بتوانند علاقه سرکوبشدهشان را پیدا کنند و بار دیگر صرف انرژی، عمر و وقت. همه کسانی که دوران سخت پیش از کنکور، اضطراب و دلهره و... را گذراندهاند، هنوز هم با دیدن تبلیغات کلاسهای کنکور نگران میشوند و این بار، این نگرانی را نه برای خود که برای کسانی دارند که بعد از پشت سر گذاشتن شرایط جانفرسای کنکور، این بار قرار است از دروازهای عبور کنند که شاید خشنودی هر کسی را در پس آن بتوانند تامین کنند، به جز رضایت و خشنودی خودشان.
این جوانان همان خیل عظیم تحصیلکردههایی خواهند شد که سالها با نارضایتی تن به مسیری میدهند که با انتخاب خانواده و جامعه قدم در آن گذاشتهاند و وارد مشاغلی میشوند با شرایط کاری دشوار و درآمدهای پایین؛ آنها زندگی میگذرانند بی آنکه هرگز متوجه علایق حقیقی خود در زندگی شده باشند و شاید زمانی این علاقه را دریابند که دیگر فرصت آرزو کردن را از دست داده باشند.